فاطمه جونی مافاطمه جونی ما، تا این لحظه: 15 سال و 4 ماه و 3 روز سن داره

جیگر بابا فاطمه

دریای انزلی

منزل پدرعموسعید.رضوان شهر.یه مسافرت دوسه روزه همه با هم خانوادگی    دخترگلم اولش ازآب ترسیده بودی امابعدش باهم رفتیم توآب وتوخیلی دوس داشتی .فرداش دوباره رفتیم دریا تورفتی توقایق داداشی و توقایق خوابت برد. ...
17 شهريور 1392

روز فرشته ی زمینی مبارک

**********************   من از تو گلبنی بهتر ندیدم  / ز تو باغ گلی خوشتر ندیدم میان این همه گلهای عالم / گلی خوشبوتر از دختر ندیدم روز دختر مبارک   ********************** **********************   معصومه جان! عطر میلاد تو، چون نسیم بهشتی است که مشام دل‏ها را می‏نوازد میلادت مبارک   ********************** ...
17 شهريور 1392

دلم غمگین غربت

سرمایه امروز بقیع، اشک است و اشک . مدینه، جهان را از شیون اکنون خود پر کرده است. امروز بقیع در لباس سوگ، چکیده اشک‏های غربت شیعیان است و دانش، بحارالانوار اشکی است که به تمامی برگ‏های زرین احادیث، تسلیت می‏گوید.   سلام من به بقیع و به تربت صادق {علیه سلام} سلام من به مدینه به غربت صادق{علیه سلام} سلام من به مدینه به آستان بقیع سلام من به بقیع و كبوتران بقیع سلام من به مزار معطّر صادق{علیه سلام} كه مثل ماه درخشد به آسمان بقیع ...
15 شهريور 1392

سفر به قم

سلام دخترگلم .گفته بودم قم دعوت داریم خونه خاله {خاله عمه که همون عمه ی بابایی وخاله مامانی}آخه خاله فاطمه با نوه اش که تازه نامزدکرده رو پاگشا کرده بود»مابعدازظهر روزعیدفطر به سمت قم حرکت کردیم.بابایی وخاله فهیمه زودتر رفته بودند.خاله فاطمه بامادر شوهرو پدر شوهرش بعد ما رسیدن.بنده خدا خاله چقدر زحمت کشیده بود آخرشب هم به عروساکادو داد.راستی توعکسا دوتا نی نی میبینی  پسره که بقل بابا پسرآقا مهدی (پسرخاله)است بچه رو برداشتن کچل کردن اسم این پسرگله سجاد.دخترآقارضا یه فاطمه سادات ناز داره که ماندیده بودیمش خدا حفظشون کنه این بچه های بانمکو.سجاد خیلی بازه بود تا تودید دستو پا میزد وذوق کرده بود بیاد بقل تو.شب قم خوابیدیم .خانوما...
30 مرداد 1392

فیروزکوه.تنگه ساواشی

  دختر گلم اینجاتنگه ساواشی توفیروزکوه خونه ی برادر اسماعیل آقاباعمه معصومه وبچه ها وفاطمه عمه زهرا رفته بودیم خیلی جای قشنگیه خیلی خوش گذشت بعدازتنگه دشت زیبایی که آخرش به آبشار میرسه ماچون یخ کرده بودیم نرفتیم اونجااما تورفته بودی توی آب نشسته بودی میگفتی می خوام آب بازی کنم تمام جونت خیس شده بود اونقدر ابش سرد بودکه هدنداشت بادسردی هم میاومد ...
28 مرداد 1392

عیدی دخترکوچولوی مامان

دخترگلم امروز که دارم برات مینویسم روز"عیدسعیدفطر"       بعد ازچند روز دارم برات مینویسم آخه این چندروزه حالم خوب نبود.دیشب عیدی تو که گرفتی خیلی خوشحال شدی آبجی وداداشتم عیدی سال اولی بودنشون گرفتن تقریبا همه بهشون عیدی دادن آخه بالطف خدای مهربون هرجفتشون همه ی روزه هاشونو گرفتن.امروزقراراگه خدابخوادو حضرت معصومه سلام الله طلبیده باشن براشب بریم قم .ماه رمضان تموم شد خداکنه همه براساله دیگه سالم وسلامت آماده بشیم براسال بعد انشاءالله .راستی امروز یه عیدیه دیگه هم به خواهروبرادرت دادم براشون وباگ بازکردم هنوز خودشون خبرندارنا گلم. ...
22 مرداد 1392