فاطمه جونی مافاطمه جونی ما، تا این لحظه: 15 سال و 4 ماه و 3 روز سن داره

جیگر بابا فاطمه

ماه رمضان

دختر گلم ماه رمضان 92 .تودوسالت تموم شده ماشاءالله اینقدر خوشکل حرف میزنی که نگو.خواهروبرادرت سال اولی که بایدروزه بگیرن هواخیلی گرمه اماخداکمکشون کرده تاامروزهمه روگرفتن انشاءالله بتونن بقیه  رو هم بگیرن .مثل همیشه وقتی میخوای یه چیزی بخوری میبری تابه بقیه هم بدی تااونامیگن روزه ایم توهم بااون زبون قشنگت میگی منم روزه ام .وقتی خونه خاله فهیمه رفته بودیم ازاینکه همه بهت گفته بودن ماروزه ایم توهم هیچی نمیخوردی  ومیگفتی روزه ام .البته شکموی مامان نتونستی ازخوراکی بگذری و خوردی. تواین چند شب دو بار رفتیم بارک به قول تو یه شب دسته جمعی باعمه معصومه وعموحسین و عموامیربادامادش همون عمید آقا ی تومجیدآقامامانی هم بودافطاری بردی...
13 مرداد 1392

عروسی

دخترم میخواستی کیف خواهرت ودست بگیری چون بندکیف زنجیربودنمیتونستی امابالاخره تونستی وکیف وانداختی روشونت مامان قربونت بره فرشته ی من ...
7 مرداد 1392

عروسی

دخترم عروسی محبوبه جون وآقاحامدکه سال91بودرفتیم راستی باباوعموحسین هم  مکه بودن اما خیلی خوش گذشت مخصوصا برگشتنه که ازسالن اومدیم داداش شعر میخوند دختراتوماشین حمیدوسمانه جون بودن ماتوماشین بابایی بودیم       ...
7 مرداد 1392